نغمه های باران
هر لحظه ي عمر ، رنگ و بويي دارد / اما دل من به رنگ پاييز خوش است
آی یاران! خبری هست مرا از دل دوست، مــــــــــــــــــــــــژده ام من خبر از عشـــــــق شما را دارم. *.................................................*...............................................* * نغمه های باران* اولین کتاب شعر من تهیه ی کتاب از طریق شماره تلفن و سايت"کتابفروشی فردا "امکان پذیر است http://www.fardab.com/tepelohne-sale.html
تلفن فروش -۶۶۴۱۴۸۲۰ ـ ۰۲۱ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ http://www.adinebook.com/gp/product/6005129700/ref=sr_2_1000_1/651-6919960-5122744
نه باران زمان نه رگبار فراموشی هرگز ، از خاطر و یادم آن رویا ی شیرین را نخواهد شست. زیباست ،نه؟؟ من که آرزو میکردم کاش به جای گنجشک وسطی بودم شمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا چطور؟؟ از نگاه من در این تصویر قدرتهایی نهفته است که در نگاه اول قدرت عجیب مورچه ی کوچک دیده میشود در پس آن قدرت و روشنایی خورشید نهان است و در پس این هر دو// قدرتی والاتر که حتی بر نگاه من نیز سایه افکنده.....! قدرتیکه بزرگ است شکوه و جلال آن(جل الخالق) * * * شماهم بگویید، از نگاه تان از دلتان بگویید/در این تصویر شما چه می بیند؟؟؟؟ وفاداری چو من هرگز نیابی نه در صحرا چو خار و نه بیابان را سرابم برای تشنگی های زمین ،یک قطره آبــــــــــــــــــــــــــــــــــم. مرحمی است عشق درد های بی دوا را عاشقانه زی و همواره مرحم باش با قدمهایی مصمم گریختم با خود گفتم دیگر هرگز وفا نخواهم کرد پس از این با مهر و وفا بیگانه خواهم ماند... رفتم پیوسته و متمادی همچنان رفتم... به هر طرف رو نهادم جز مهربانی رفتم ،بی درنگی وبی نگاهی به پشت سر... رفتم پیوسته رفتم باری به ناگه در ابتدای کوچه محبت یافتم خویش را زیر اخطار سرخ و مدور ٔ "توقف ممنوع"! و تکرار شد شیرین ترین تلخی زندگی.... وقتی که دلم از تو گرفته است در باغ خیالم گل خورشید خموده است پژمرده و زارم نه نور امیدیست به دل تا که برویم نه شوق پریدن، تا بام و هوایت. -وقتی که دلم از تو گرفته است مهتاب به شب نیست چون دست من خسته و تنها، شبها همه سردند دنیا همه تاریک در باغچه ی شعر به جز خار و خسم نیست فریاد رسم نیست گویی که کسم نیست دنیای من و دست من و شعر وسرودم ،همه سردند. -وقتی که تو سردی... من سرد و سیاهم چون تیره شب سرد زمستان. -وقتی که دلم از تو گرفته است در کالبد جان زمین حس پلیدی است کو میبردم تا دل و اعماق سیاهی چون سردی جسمی که میان تل خاکی است مدفون شده و منتظر تخته ی سنگی است تا نام مرا بر دل آن تخته نگارند یا آنکه بگویند، او مرد زتنهایی و کس هیچ نفهمید این جسم نحیف از چه کسی زار و گرفته است وقتی که تو سردی دنیا همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه سرد است چون گور سیاهی که مرا در دل خود سخت فشرده است* دل من خراب عشق و،تو خراب باده هستی ز چه رو چنین ملولی،به کدام باده مستی؟؟ نه به خویش اعتمادت، نه به عشق اعتقادت تو کجا از عشق دانی ،که بتی و خود پرستی. تو را با واژه هایم من به باغ سیب خواهم برد همانجایی که طعم خوب سیب آسیب شد آخر.... به همین زیباییست مهربانی کردن دانه ای پاشیدن سفره ی حسرتی از روی دلی بر چیدن... به همین آسانی به همین زیباییست. اشک خون بی رنگ دل است ،که از چشم حسرت بر گونه ی رسوایی میریزد و مرحمی است زخم دل را دانه چین محبتم ، اما، قسمتم سردی غربت شد و
مسکنم شهر غریبی است که همواره در آن عشق را گم میکنم و دوست داشتن را فریادی عبث میکشم و در حسرت یکرنگی مویه سر میدهم کاش این فریادها بر سد به یک صدا...! نیستی، و حضورت با هر نفس، حس کردنی ست .... فاصله ها مغلوب تواند و تو ،همچون نفس تمام عمر من يارم قلم بود رفيقي صادق و ثابت قدم بود جهان را زير و رو كردم وليكن و فاداري چو او در دهر كم بود اگر ناليدم از تنهايي خويش ببخشا چون دلم لبريز غم بود شبم غمگين و روزم ساكت و سرد قلم يار شب و روز دلم بود به فرياد قلم از حق بگوييد كه خالق را به نام آن قسم بود. هر چند که تا بهار هنوز چند گام بلند دیگر باقیست/ اما این بهارانه ی من تقدیم به دلهای بهاری و همیشه سبز
بهار است و به زیبایی مثال است هوای عشق و امید و وصال است تن سبزینه پوش صخره و خاک ز گرمی همچو آغوش خیال است بیا و خوشه چین فصل گل باش که میل شیر نر،صید غزال است نزن حکم تبر بر ریشه ی دل که فصل رویش و کشت نهال است به خلوت رو نکن در موسم گل بهاران عشق در حد کمـــــــــــال است و مربوط به روزیست که معلم انشای ما حضور نداشت و به جای او معلم ورزشی اومده بود تا برای من در اون روز پاییزی خاطره ای سرد رو رقم بزنه. هرگز چهره ی عبوس و درهم اون معلم رو فراموش نخواهم کرد/که انگار اون روز از دنیا دلش گرفته بود و اومده بود تا یه جوری غصه هاشو سر ما خالی کنه/هر چند معلم ورزش بود/ اما با ژست خاصی رفت پای تخته/ و روی تخته نوشت: آینه چون روی تو بنمود راست خود شکن، آینه شکستن خطاست و دستور فرموند که این موضوع انشاییست که بایدسر کلاس بنویسید و همینجاهم بخوانید سر و صدای پچ پچ و غرغر بچه ها بلند شد که وااااااااااااااای همینجا......! فصل پاییز بود / مدرسه مظهر دانش د ر خیابان بهار تهرانپارس/که حیاط زیبایی داشت / پر از درخت و زیر درختها نیمکت های فلزی/ بارون زده بود و دل من توی اون هوا همیشه غوغایی داشت تا بچه ها غرغر کنند که بابا چی بنویسیم و چکار کنیم /قلم برداشتم و شروع کردم به نوشتن نوشته ای که امروز هنوز هم با همون دست خط در دفتر شعر اون روزم یادگارش مونده / و امروز دیگه چیزی از تلخی اون روز باقی نمونده و بوی کهنه ی خاطر ه ای ملس رو به خودش گرفته. بدون اینکه بدونم چی می خوام بنویسم قلمم چرخید و اینطور شروع کردم و به پایان رسوندم که// آیینه چون روی تو بنمود راست خودشکن آیینه شکستن خطاست آنچه تو بینی به رخ آیینه گاه ز اعماق وجودت جداست ای صنم ! ای شرک نهان در دلت خالق آن چهره و این دل خداست درد تو جهل است به حق و خدا لیک تورا بندگی خالق انسان رواست ظاهر خود را بتوانی که به زیور بساخت لیک خداوند زتو این نخواست آنچه خدا خواسته از خلق خویش پاکی سیرت،دل پر از صفاست گر تو به آئینه رخت زشت بود آئینه نشکن،که در آن حق نماست سیرت خود پاک کن از زشتها صورت تو ،کی ز وجودت جداست؟؟ آنچه به قلبت گذرد چهره ات روی کند هم به نگاه تو راست پس سخن شاعر شیرین سخن گوش بدار ،این سخنان پر بهاست آئینه چون روی توبنمود راست خود شکن، آئینه شکستن خطاست. چند باری از روی انشام خوندم و بعضی کمها رو زیاد و بعضی زیادهارو کم کردم و قلمم رو بالای دفترم گذاشتم ودر دلم غوغایی بو که که شاهکار زیبایی آفریدم. دوستان از پشت سر شروع کردند به سرک کشیدن / که چی نوشتی /تموم شد؟؟/ چیه به ما هم بگو... معلم که شلوغی رو دید سر بلند کرد خطاب به من گفت //چه خبره معرکه گرفتی //بنویس. گفتم / اجازه خانم / نوشتیم . با تعجب پرسد /تموم کردی// /بالبخند گفتم //بله خانم// مثل کسی که بخواد مچ گیری کرده باشه // وسط کلاس رو با دست نشون داد و گفت// /بیا بخون راستش من با اینکه نوشتن رو دوست داشتم اما همیشه موقع خوندن هول میشدم و خون توی صورتم می دوید و خجالت میکشیدم/از خوندن شعر توی جمع خجالت میکشیدم... اما جلو رفتم و با غرور شعرمو خوندم و منتظر تشویق خانم معلم بودم که گفت// بیار ببینم///با افتخار بردم خدمت خانم معلم//نگاهی به دفترم کردو //////چشمتون روز بد نبینه//دفترموپرت کرد وسط کلاس و با اعصبانیت گفت// منو مسخره میکنی//// شعر میدزدی و...... امروز که از روی اون شعر میخونم / میبنم / شعر کودکانه ی من که پر از حرفهای بزرگ و قشنگ بود/ پر بود از ایرادهای دستوری وزن و قافیه و عروض و .... اون خانم معلم مهربون که دل منو پیش چشم بچه هاشکست/اصلا نمی دونست شعر چیه /تا شعر دزدی چی باشه..... خیلی دلم میخواست یه روزی این خاطره رو داستان کوتاهی کنم / اما قلم من فقط عاشق حرفهای موزونه عاشق سجع و نظم و شعر های آهنگین. و این خاطره ی ملس را ، که هرگز در هیچ کتابی /داستان کوتاه نشد / تقدیم میکنم به دوستان مجازی وبلاگم. باشد که در دنیای مجازی،خاطره هامان رنگ تازه ای بگیرند. گويي در تنم بهار جوانه زده كه اينگونه بي قرار پشت پنجره ِ سرد تنهايي به انتظار ،نشسته ام! دلتنگ حضور توام و هر صبح با اولين طليعه ي سپيد نور با انوار گندمگون خورشيد خاطرات شيرين با تو بودن روشن مي كند، جان وتنم را؛ پنجره را ميگشايم و چشمانم به انتظارت برگهاي خيس اقاقي را تك به تك مي شمارد........... من از فصل بي برگي اقاقي ها.... من ، از خزان زدگي حضورت مي ترسم. (از مجموعه ی"بوی دانه") گامهای مصمــــمم صبح امید را طی می کنند من، به دیدار طلوعی نو ، گام بر می دارم قدمهایم از گذرگاه مه گرفته و سرد غربت عبور کرده و تن خسته را در آبهای سرد سکوت شسته ام سالیان درازیست در وحشتی سرد زبان از سخن فرو بسته و درعزلت بی انتهای غریبی نشسته ام اکنون ولی گور تنگ سکوت را شکسته ام با صلابتی سخت مصمم و امید وار در پاییزی ترین فصل حضور ایستاده ام بر بام بلند خورشید روشن و امید وار تا طلوعی نو بنا کنم. تَرَکی خورد انار یادم در هوای غربت یادها ،خاطره ها همچو صد دانه ی یاقوت و سرخ ریخت در گوشه کنار چرخها زد بسیار و سماعی سر داد دانه ی سرخ انار..... -گردش سرخ انار یاد آن شهر و دیار از دلم برد قرار. -وه چه شیرین و قشنگ و ه ،چه رویایی بود خاطراتم همگی زنده شدند - من در آن لحظه ی زیبا و قشنگ دور از غربت و از تنهایی دور از آنهمه غربت که مرا قسمت بود زیر لب می خواندم.... با دلی گرم امید :
تَرَکی بر دارد دانه ی سرخ انار در شب تنهایی در هوای غربت. چله ای دیگر گذشت و یاد او از دل نرفت سبز می ماند همیشه یاد او زیرا که بی حاصل نرفت (و سه گانی های دیگرم در وبلاگ "بوی دانه") سلام کوچک سایه بلند بر پهنه ی دشت یخ زده ی نا ملایمات و سختی بر گسترده ی غروب دلگیر سرنوشت پهن کن دامن سبز شعرت را تا خزان، قدمی بیش نیست. ای جوان، ای یاد آور بــــــــــــــــــــــــــــــــــــهار ای سبز ،در خاک من سرخ جوانه بزن که سبزینگی وطن در دستان توست. بداهه ای تقدیم به رویا و رویاها//وجوانان سبز خاک من که زرد می رویند در این روزگار سخت....! ز تنهایی نکن شکوه نکن ناله نکن زاری نگو از درد هجران و نگوتنها و بی یاری نخور افسوس ديروز و نكن مويه به تنهايي ننال از غصه ي عشق و ازآن شبهای بیداری نرنجان جان رنجورت به نوميدي و بد حالي شود روزی دلت آرام ، از این احوال بیماری سراب زندگی دائم غمی در خود نهان دارد تو از این غصهٔ دنیا،یکی یا چند از آن داری. غم د نيا فزون است و ،تحمل بايدش كردن يكي از اين همه غمها، غم عشق است و دلداري.. اگر عاشق اگر یاری، اگر هر غصه ای داری. اگراندوه شیرینی ز عشق و عاشقی داري به این رویا تو تعبیری به جز هجران نمی بینی ابرم که هوای گریه دارم شعرم که نوای غصه دارم یک جای دلم گلایه ای هست دردی به دل شکسته دارم رودم که رسیده ام به مرداب از اين همه درد ،شكوه دارم بگذشت جواني ام و چنديست من حسرت عمر رفته دارم در آبی آسمان عمرم مرغم، که دو بال بسته دارم قاصدک از ره دوری آمد بهر دلداری تو بهر صبوری آمد فاصدک قصهٔ عشق تو شنید قاصدک همره تو درد کشید. قاصدک،قاصد پیغام نبود قاصدک،قاصد اندوه و آلام نبود گرچه او شاد نبود..... همچو تو ،او زغم آزاد نبود لیک او عاشق آزادی بود عاشق شادی بود آمد او ، تا که تو را شاد کند از غم آزاد کند به تو با صد پر رقصان در باد .... قاصدک شادی داد به تو چون " مژدهٔ" شادی بخشید... قاصدک هم خندید چون تو را از غم و از غصه رهاند بهر دلداری تو بشتاب ابر تیره بشتاب برهوت جانم تشنه ی سرودن است تشنه ی نوازشهای خیس بارن بر پنجره رویایی شعر بشتاب که جان قلمم را سیراب ودشت خشک نگاهم را پر آب کنی بشتاب تایک بار دیگر ثواب کنی غصه ها را خواب کنی - ابر سیاه باران ساز بیا و باز به رو ی دفتر جانم ترانه بساز. در غربت سردم هیچ جوانه ای روئیدن نداشت هیچ نگاه آشنایی از پس ابرهای تنهایی، تابنیدن نداشت هیچ باران محبتی باریدن نداشت. - من بودم و تنهایی و حسرت دوران رفته.... انتـــــــــــــــــــظار کشدار و حوصله ای سر رفته..... شمارش تکراری روزهای هفته...... من، ماندم. غربت هم ، اما به دشت بی حاصل غریبی بزر امید کاشتم چندی به انتظار گذشت چشم به بارش رحمت داشتم امروز در خاک ابتر غربتم جوانه زده ساقه ی سبز محبتی امروز چندیست که از این خاک محصول پر بار "عشق" بر داشت میکنم. اینگونه شد که سکوت سبز را به درد دل ملی ترجیح دادیم. به توصیه ی یک دوست درد دل ملی ام را که در مورد ملی شدن اینترنت بود حذف نمودم / و زبان نیمه سرخ را غلاف. گفتند قبل از مرگ دوست گریه و زاری بر پا نکنیم/ تا سرمان سبز بماند. به روی چشم/ منتظر می مانیم/اما انتظار مرگ دوست آسان نیست. و امان از این سکوت که از مرگ دوست هم سخت تر است! باشد که سرمان سبز باشد صخره ی جانم ز موج عـــــــــــــــــــــــــــــــــشق صیقل خورده است وای بر من، این دل نازک چه ها از دست دریا میکشد...!؟ نفسی و رد پایی نبود و خورشید امید در پس کوههای مغرب بر چشمان سرخ شفق توتیایی شـــب کشید.

و سایت تبلیقاتی آدینه بوک
![]()

![]()

![]()
تا بهار از تو بروید
و جان درخت
از سر سبزی کلام تو به بار بنشیند.
آشیانه کن بر شاخه های سبز زندگی


| Design By : Night Melody |





